خرید بک لینک
از ظلمات که میگذشتم شاملو را دیدم روی شاخهای که بهسوی نور فریاد میکشید نشسته بود 18 آبان 1395 قصردشت

برچسب: نویسنده: نیکان صادقی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 16:18

پیش از این (شاید دو سال پیش بوده باشد) جایی نوشتهام: «اشیا آینه نیستند؛ پنجره اند. و ما هم ناظر ایم، هم منظره.» منظورم از این گزاره این بوده است که ما از پنجرۀ اشیا به خودمان نگاه میکنیم، نه در آینۀ اشیا. در تعبیرِ آینه، تصویرِ ما در اشیا، مجازی و ناپایدار و عرضی ست؛ اما در تعبیرِ پنجره، آنچه میبینیم، واقعی، قائمبهذات و پایدار است. در حالتِ آینگی، تا ما برابرِ اشیا نباشیم، یعنی تا قصدِ دیدنِ خودمان در اشیا را نکرده باشیم، تصویرِ ما وجود ندارد؛ اما در حالتِ پنجرگی، منظره پیش از قصدِ ما وجود دارد؛ چه به آن نگاه بکنیم، چه نگاهاش نکنیم.

برچسب: نویسنده: نیکان صادقی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 15:09

آتشی که من دیدم در چشمِ تو چه بود چه میدیدی که میسوخت 12 آبان 1395

برچسب: نویسنده: نیکان صادقی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 15:09

ذهنِ ما تغییر و تغیرهای عینیت را با ابزارِ تصویر(مدل)سازی مهار میکند؛ یعنی از هر شیءِ عینی، تصویر یا مدلی کلی (بیشاخوبرگ، بیرنگ، پیرنگ) برمیسازد تا بتواند برای شناختِ جهان، گزارههای مطلق (دربرابرِ نسبی) اختراع کند. یعنی ذهن بدونِ استفاده از گزارههای مطلق، نمیتواند شناختی از جهان کسب کند تا برپایۀ آن شناخت، قانون وضع کند. نمیتواند در جهانِ دائماًدرتغییر، جایگاهِ خودش را بفهمد. پس، از هر چیز، تنها مدل یا تصویری ذهنی و بیجزئیات در خود حفظ میکند و تفاوتها و تغییرها را در نظر نمیگیرد. بنابراین، هر تفاوت یا تغییر، تهدید و بحرا

برچسب: نویسنده: نیکان صادقی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 15:09

1. هر مداد شاعری منتظر است هر کاغذ لبی وا پروانهای بر لبِ بازِ شاعری مینشیند و بوسه از لبریز میشود 2. کلمات در نخاعِ مداد جاری اند یا منتظر؟ 3. گذشته خونی ست در رگِ حال مثلِ وصالِ توتها در آفتابی که دیگر نیست هفتۀ آخرِ مهر 1395

برچسب: نویسنده: نیکان صادقی تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 10:41

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشۀ چشمی به ما کنند دردم نهفته بِه ز طبیبانِ مدّعی باشد که از خزانۀ غیبام دوا کنند معشوق چون نقاب ز رخ درنمیکشد هرکس حکایتی به تصوّر چرا کنند چون حسنِ عاقبت، نه به رندیّ و زاهدی ست آن بِه که کارِ خود به عنایت رها کنند بیمعرفت مباش که در منمزید عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند حالی درونِ پرده بسی فتنه میرود تا آن زمان که پرده برافتد، چهها کنند گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار صاحبدلان حکایتِ دل خوش ادا کنند می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

برچسب: شعر نجات,شعر نجات آب,شعر نجات غریق,متن شعر نجات داریوش,شعر نجات نمرود,نجات در شعر,راه نجات شعر, نویسنده: نیکان صادقی تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 10:41

صفحه بندی